تنهای تنها تن پوشی از درد و انتظار در لابلای هوسهای سرد تو خواهم مرد و آخرین زخم تو مرا تکرار خواهد کرد در ناگهان شبی که در بستر خیال تو میخشکد دستم پایم تنم

تنهاییت را به من بده و دلت را به آسمان نگاهت را با ماه تقسیم کن و دستت را بر سر کودکی بکش که در کنار تو بودن آرزوی هر شب اوست .با خستگان چنان در آمیز که گویا از آنانی و با دلدادگان چنان سخن بگو تا تو را دریابند .آنگاه میتوانی مثل کوه صبور و تنها باشی.

ریشه ها یخ زده اند دستها میلرزد وتبر خاموش است من به خواب ابدی خواهم رفت ساقه هایم آتش
ناله هایم مدفون باغها در هوس حادثه سر گردانند ریشه ها یخ زده است دستها لرزانند

بن بست تنهایی من و تکرار یک صدای دور در واپسین نگاه روز تقدیر شب زده تنها تر از منی پیدا نمیشوم پیدا نمیشوی
وقتی نیستی تمام درها بسته است و تمام امید من به یاس نشسته است وقتی نیستی نگاه من از من میگریزد و دلم به تمانای تو تا انتهای بی دلی پرمیکشد تنها با من باش ای بیکرانگی هستی.نان خشک آب چشم دستانی لرزان و قلبی در طپش سهم من از نبودن توست

