دختر نابینایی تو این دنیای نا مرد زندگی میکرد .
این دختر عاشق یه پسر بود و اون پسر هم عاشق این دختر .
دختره همیشه به پسره میگفت : اگه من یه روزی بیناییم رو بدست بیارم برای
همیشه باهات میمونم .
یه روز یه نفر پیدا شد که چشماشو به اون دختره هدیه بده .
وقتی که دختره بینا شد دید پسری که عاشقش بود هم نابیناست .
دختره که دید پسره نابیناست بهش گفت : من دیگه نمی خوام با تو بمونم برو .
پسره یه لبخند تلخی زد و با ناراحتی گفت :
من میرم ولی مراقب چشمای من باش .
ما دل ز غمت شکسته داریم ای دوست
از غیر تو دیده بسته داریم ای دوست
گفتی که به دل شکستگان نزدیکی
ما نیز دلی شکسته داریم ای دوست

میگن عشق مثل ساعت شنی میمونه
مغز رو خالی میکنه به جاش قلب رو پر میکنه
حالا اگه دل بشکنه چی ؟
اونوقت عشق رو باید چی کارش کرد ؟
عشق که دور انداختنی نیست
خیلی ها میگن فراموشش میکنیم
اما اونا هم دروغ میگن
...
