
هر زمان عشقی و یاری دیگر
کاش ما آن دو پرســتو بودیم
که همه عمر سفر می کردیم
از بهاری بــــه بهاری دیگر

واقعا تحملی طولانی میخواهد که این همه با مهر از کنار
کهنه ترین کلمات دل بگذری به کوچه بیایی و باران باز
با تو از شراب گریه بگوید..........

قصه تکراری نبودنت
دوباره در همه این روزهای ابری ورق میخورد
ومن هنوز در ابهام ان لحظه ام که تو را چگونه یافته ام
تو که نیستی و انگار که هستی
آرام و بی هیاهو..........

سکوت می کنم
راز دلم را از نگاهم بخوان ...
تو رفتی ونرفت چیزی از یادم...

وقتي که ديگر نبود من به بودنش نيازمند شدم
وقتي که ديگر رفت به انتظار آمدنش نشستم
وقتي ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد من اورا دوست داشتم
وقتي اوتمام شد من اغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي کردن مثل تنها مردن....

من هنوز زنده ام! باور کنید.
درست که دیشب باز هم
خودم را با طناب از هم گسیخته گذشته هایم از سقف آویختم
- گذشته هایی که مرا بالا بردند
و ناگهان زیر پایم را خالی کردند-
این کار هر شبم است
تا آفتاب بر آید!

...این سطر مختصر راگفتم که او بخواند
هرچه به او نگفتم میخواهم او بداند
او اولش نمی خواست ترکم کند ولیکن
فهمید راز من را
او رفت تا بماند.....

