
دنیایی که در آن دروغ عادت و بی وفایی قانون
و دلشکستن سنت شده است ...
دنیایی که باید در آن عشق را به بها خرید
دنیا رو نگه دارین می خوام پیاده بشم ....

چرا اسمتو بگم؟
وقتی اسمت منو از زندگی سیرم می کنه چرا یادت کنم؟
وقتی منو پایبند و اسیرم می کنه .وقتی فلبت واسه من سنگ صبور نیست چرا من دردمو برات بگم؟
وقتی له کردی دلم رو زیر قدم هات چرا ترکت نکم؟
اگه قلبمو شکستی مثل شیشه چرا یادت بکنم؟
حالا که رفتی از برم این جمله یادت بمونه:
که یکی بود که یه روز خونه داشتی تو چشاش
وقتی که نگات می کرد غم می رقصید تو نگاش
تو گرفتی دلشو ولی افسوس تو شکستی دلشو...
...

اسم تو رو نوشتم روی بخار شیشه
نوشتم این زمستون بی تو بهار نمی شه
خالی جات هنوزم روی نیمکت تو ایون
وقتی می شستی با من لحظه ها زیر بارون
صدای پای بارون رو سنگ فرش خیابون
صدای چیک چیک اب تو کوچه و تو ناودون
وای که چه اروم اروم از تو برام می خونه
بی تو دلم می گیره تو این سکوت خونه
هر شب تو اسمونا دنبال تو می گردم
دنبال یک ستاره اما پیداش نکردم
سر گردون و دل داده ابر ها پاره پاره
چشم انتظر ستاره منتظر اشارهام
صدای پای بارون رو سنگ فرش خیابون
صدای چیک چیک اب تو کوچه و تو ناودون
وای که چه اروم اروم از تو برام می خونه
بی تو دلم می گیره تو این سکوت خونه

سر قبر شخصی نوشته شده بود : کودک که بودم می خواستم دنیا را تغییر بدهم وقتی بزرگتر شدم متوجه شدم که دنیا خیلی بزرگ است من باید کشورم را تغییر بدم بعد ها کشورم را هم بزرگ دیدم و تصمیم گرفتم شهرم را تغییر دهم . در سالخوردگی تصمیم گرفتم خانواده ام را متحول کنم . اینک من در آستانه مرگ هستم می فهمم که اگر روز اول خودم را تغییر داده بودم شاید می توانستم دنیا را هم تغییر دهم ..... !!!!!


همیشه انسانها فراموش میكنند و آنان را كه رفتند ، زودتر فراموش میكنند . از یادها میبرند . از خاطرهها هم پاك میكنند .
از دل برود هر آنكه از دیده برفت
اما من نگران فراموشی و فراموش شدن توسط كسانی هستم كه در حق آنها بد كردهام . خواسته و ناخواسته .
كاش مرا و آنچه را كه در حق آنها كردهام فراموش كنند ، مرا ببخشند . كسانی كه شاید هرگز آنها را نبینم و كسانی كه هنوز با آنها هستم .

زندگی مجازات جرمی است ،
که مجرم آن ، ما شناخته شده ایم.
بدون محاکمه ،شکنجه می شویم
تا لحظه ای از یک روز رویایی
لذت مرگ را بچشیم
بی شک
ما برای آن که لذت مرگ را بچشیم
رنج زندگی را به دوش می کشیم
سر نوشتمان
مرد نعش کشی است
که نعش زنده ما را
از میان کوچه های تنگ
پوشیده از کومه های بی نور
که به طرز مضحکی هندسی هستند
می گذراند تا به آستانه مرگ برسیم
آنگاه ما غرق در ابهت مرگ می شویم

ديگر هيچ فرقي نمي كند
آسمان قد پياله باشد يا دريا
حتي اگر پشت در خانه ات يك جفت كفش زنانه هم ببينم
نمي پرسم دستان چه كسي برايت
ياس و انار و كبوتر آورده بود
مي روم حوالي علاقه ي خلوت آن سال ها
مي روم دنبال كسي كه با من تا نور مي آيد
با من تا ستاره
با من تا دربند ، تا دريا
مي روم و ديگر نمي پرسم
سهم من از اين همه سبز كه سرودم چيست
حالا مي توانم لباس هاي سبزم رابيرون بياورم
و سياه بپوشم
مي توانم تمام ستاره هاي سبز را با تفنگ ساچمه اي هدف بگيرم
ديگر نه رد پاي پروانه را دنبال مي كنم
نه رنگين كمان را
همه چيز مال خودت
سه شنبه و دي و انار و كلمه
براي سه شنبه انار دانه كن
تمام روزهاي باران را از آستين آسمانت خشك كن
نام مرا هم در كوچه اي بن بست تنها بکار و برو
حالا يك فنجان قهوه براي خودت بريز
نه انگار صداي گريه اي غريب
از قصه هاي سفيد دختري
آيينه ات را خاموش مي كند
