
باز این تنهایی است که در خانه ما لانه کرده
اری این بار غم است که پیکرهای استواری را خم کرده است
این سیاهی است که هر چه سفید را از بین برده است
و این تو هستی که هر چه شادی را ازمن ربوده ای
و شاید هیچ کس دیگر نباشد
که بتواند لحظه ای هر چند کوچک را به من ببخشد
دیگر نمی خواهم چیزی را به یاد بیاورم
زیرا تمام یاد و خاطراتم تو بودی
من می روم و تو نیز برو
مانند هزاران برگ پاییزی که از درخت می افتند
تو نیز از درخت زندگی من افتادی


ولي ياد تو هميشه ماندگار است


خود نميدانم كه اندوهم ز چيست
زير لب گويم : چه خوش رفتم ز دست
از منست اين غم كه بر جان منست
ديگر اين خود كرده را تدبير نيست
راز موجودي كه ديگر هيچ نيست

گفتمش چاره غم داني چيست؟ گفت: اشک از غم تو مي کاهد گفتم : افسوس ، غم از حد بگذشت گريه هم خاطر خوش مي خواهد!؟ کاش اين درد که در سينه من پنهان است آتشي مي شد و مي سوخت مرا با که گويم که پس از عمري ، دوست شيوه ي دشمني آموخت مرا ؟ اي آفتاب پاک صداقت ، در من غروب کن.؟

اگه ميتوانستم تو را مجازات كنم از تو مي خواستم به اندازه اي كه تو را دوست
دارم مرا دوست داشته باشي ولي افسوس .....افسوس كه انقدر تو را دوست
دارم كه حاضر نيستم تو را حتي اينچنين مجازات كنم
همین حالا خداحافظ

ازکجا آمده ام آمدنم بهر چه بود
به کجا می روم آخرننمایی وطنم
