
بعضي ها را خيلي دوست داريم وبه ديدنشان عادت كرده ايم وزماني كه از پيش ما ميروند در دل مي گوئيم
خدايا چقدر دلمان تنگ شده است.......اما خود كلمه دلمان تنگ شده است يعني چه؟ يعني قلبمان كوچك مي شود يا دل مخصوص دلتنگي چيزي است كه نه ديدني است نه لمس كردني يا شايد همان حس غريبي است كه باعث مي شود تپش قلب زياد شود ونفسها همچون سوزني به سينه فرو رود .همان حسي را مي گويم كه از انگشت پا شروع مي شود ومثل موج به سمت بالا مي رود ..گريه مان مي گيردوبي قراري مردمك چشمشانمان را گشاد مي كند...
من مي گويم دل تنگ شدن يعني پروانه شدن
نمي دانم چرا به ياد پروانه افتادم شايد چون ظريف است ورنگارنگي بالهايش مرا به ياد احساسهاي لطيف و قشنگ مي اندازدپروانه عاشق تست ودلتنگ واز بس كه دلش تنگ ميشود يكدفعه تمام تنش قلب مي شود وچون روح براي ماندن در جسم خود جا كم مي اورد او مي مي ميرد...........
پروانه با تمام وجود دلتنگ مي شود.......دلم مي خواست من هم پروانه بودم...اما نه ...فكرش را كه مي كنم ميخواهم قلبي به وسعت يك پروانه داشته باشم.............

نميدانم چرا هميشه زندگي در شايدها گذشت ... و شايد ؛ شايدي ديگر آفريد ... درشايدهاي كه شايد نبايد هرگز مي بودن ... كه بودن ...
شايد ؛ زندگي از اولين شايدي آغاز شد ... كه نگاه پر رازي از عمق چشمهاي بزك كرده دختر عروسكي جان گرفت ... و بيرحمانه خرمن احساس مرد سنگي را به آتش كشيد ... مرد سوخت و ماند ... و تنها توانست در دل بگويد ... شايد دوستم داشت !؟
روزي عزيزي در مه آلودگي قسمت در زير بارش نرم باران بي فصل ... گناه آلود بهم گفت ... شايد من تكه گم شده تو باشم ... و ... شايد تو هميشه غائب قصه هاي بي پايان مني ... و من تنها توانستم يك عمر درد بكشم ... كه شايد درد او آرام گيرد ....
نميدانم چي مي نويسم و براي كي ... شايد اين هم شايديست كه بايد باشد مانند آن هزاران شاديي كه نبايد باشند ...كه هستند ...نميدانم چرا ....

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد......
دلم گرفته است...

پیش از آنکه واپسین نفس را بر آرم "پیش از آنکه پرده فرو می افتد....پیش از پژمردن آخرین گل ....
بر آنم که زندگی کنم.بر آنم که عشق بورزم. بر آنم که باشم.
در این جهان ظلمانی" در این روزگار سرشار ار فجایع" در این دنیای پر از کینه.
نزد کسانی که نیازمند منند.کسانی که نیازمند ایشانم.کسانی که ستایش انگیزند.
تا در یابم"شگفتی کنم " باز شناسم " کم" که می توانم باشم " که می خواهم باشم.
تا روزها بی ثمر نماند.ساعتها جان یابد.لحظه ها گران بار شود "
هنگامی که می خندم هنگاهی که می گریم هنگامی که لب فرو می بندم.
در سفرم به سوی خود به سوی خدا که راهیست نا شناخته "پر خار نا هموار
راهی که باری در آن گام می گذارم که قدم نهادم و سر بازگشت ندارم
بی آنکه دیده باشم شکوفایی گلها را " بی آنکه شنیده باشم خروش رودها را "
بی آنکه به شگفت درآیم از زیبایی حیات...
اکنون مرگ می تواند فراز آید"اکنون می توانم به راه افتم " اکنون می توانم بگویم که زندگی کرده ام.

ساقی بده پیمانه ای ، زان می که بی خویشم کند
بر حسن شور انگیز تو عاشق تر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم ، بارد فروغ صبحدم
غافل کند از بیش و کم ، فارغ ز تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد ،فیضی که می خواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد ، سلطان درویشم کند
سوزد مرا سازد مرا ، در آتش اندازد مرا
وزمن رها سازد مرا ، بیگانه از خویشم کند
بستاند ای از سرو سهی ، سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را ، دور از بد اندیشم کند
