تبليغاتX
 نفرین نامه
نفرین نامه
امروز

برای  ( اوینم )

یادم اومد از اون نگات که مثل رویا بود ورفت

مثل یه خواب مثل غزل پر از معما بود و رفت

میون اون نگاه تو یه غربتی نشست و رفت

دل منم با غربتش پرپر شد و شکست و رفت

نمی دونم چطور بگم همه وجود من توئی

حتی تو خواب تو بیداری تو لحظه لحظه هام توئی

کاشکی میشد فقط یه بار تو رو تو آغوش بگیرم

بهت بگم دوستت دارم تا اون روزی که بمیرم

فقط بدون دوست ندارم تو اون چشات غم ببینم

اون روز اگه بیاد منم تو قلبم ماتم می گیرم

دوست ندارم تو قلب تو غصه وماتم بشینه

تو اون چشای مهربون غصه عالم بشینه

نمی دونم چی بنویسم تا وصف خوبیهات باشه

خیلی کمه واژه ای که لایق وصف تو باشه

بیشتر از این نمینویسم ولی از اون ته دلم

داد میزنم باز هم می گم

                           قربونت برم

                                         دوستت دارم اوینم

                                                              به خاطرت آبی نوشتم

تقدیم به تو ای اوین من

گل من

ترانه من

که جدایی از تو باشد غم جاودانه من

که تو در برم نباشی

غم ناگوار دارم

تو بدان که با غم تو غم روزگار دارم

گل من تو را نه اکنون همه عمر می پرستم

قسم به عشق ها

آرزو ها

 امید هاو انتظار ها

به قلبهای آکنده از محبت

 به خاکسترهای بر باد رفته از احساسات آتش گرفته

به فصل بهار که عشق می آفریند

 و به پاییز که عشق می پروراند


?سیامک | در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 17:1 | پیوند  | 
انتظار تو

انتظار...

در دلم هنوز چيزی غريب در انتظار اوست . با خود ميگويم (چقدر اين غريبه ساده است که نمیداندآن غريبه بر نمی گردد)
با خود میگويم چقدر خيره است نگاهم که در پيچ کوچه به انتظارش سوسو می زند و دلم که نااميدانه وچه بيقرار صدايش را گوش به ثانيه سپرده است !
اشک های خشکيده برگونه های استخوانی ام درانتظار دست نوازش او نمی غلتند وصدای لرزانم ديدار رابه انتظار ميکشد با به فرياد منتهی شود ولی افسوس !
ولی افسوس !او ديگر برنميگردد ٬حتی اگر آسمان ها تکه تکه شوند وخرده های‌ آبی شان برمن ريخته شود


?سیامک | در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 16:51 | پیوند  | 
آخر قصه........؟؟

بی تو

میگویم که دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و به من بنگرند و شرمنده شوند ولی
آخر قصه چیست تو بگو
!
همیشه از پایان هراسیده ام! آخر می شود این همه عشق تمام شود ؟

جواب خاطره ها ایم را چه بدهم؟
بی تو و صدای مهربانت با کدام لای لای بخوابم ؟
آخر؟ نه! ندارد! باورم نمی شود! نمی شود که ما تمام شود
!
می شود؟ ما تمام شود و من بمانم و تو

اصلا تو نباشی من می مانم نمی دانم شاید

نبود تو از همه چیز این جهان بی رحم وحشتناک تر است

آخر قصه چیست

نه! نمی شود! عشق که تمام نمی شود می شود؟

نه نه نه نه
اصلا می دانی حالا چه وقت فکر کردن به آخر قصه است؟
اینجا هنوز اول راه است ! همینکه بدانیم آخر قصه هر چه که باشد

ما با همیم در یادها و خاطره ها حتی کافی است
حالا بیا هراس پایان را از من بگیر
حالا بیا به روزهای خوش هنوز نیامده فکر کنیم
!
راه زیادی باقی است اما...

من و تو تا أخر دنیا با هم میمونیم


?سیامک | در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 16:34 | پیوند  | 
آرزو ....

گاهي آرزو مي کنم...

کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را بخورم!!!


کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي ديدن يک لحظه


فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته باشم!


کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد تا امروز


چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک بريزند!


کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با خود نگويم


" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"


کاش حرف هاي دلت را بهم نگفته بودي تا که امروز با خود نگويم


" من که مي دونم چقدر دوستش داره..."


کاش...کاش...کاش...


?سیامک | در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 16:16 | پیوند  | 
منتظر.....

منتظر نباش

منتظر نباش

 كه شبي بشنوي از اين دلبستگي هاي ساده ، دل بريده ام
كه عزيز باراني ام را ، در جاده اي جا گذاشتم يا در آسمان ، به ستاره ي ديگري سلام كردم
 
توقعي از تو ندارم اگر دوست نداري ، در همان دامنه ي دور دريا بمان هر جور تو راحتي
 باران زده ي من همين سوسوي تو از آن سوي پرده ي دوري براي روشن كردن اتاق تنهاييم كافيست
 
من كه اين جا كاري نمي كنم  فقط گهگاه گمان دوست داشتنت را در دفترم حك مي كنم
 همين
 اين كار هم كه نور نمي خواهد 
مي دانم كه به حرفهايم مي خندي

?سیامک | در جمعه چهاردهم مهر 1385 ساعت 16:9 | پیوند  | 
خرد

قصه ی خردورزی

روزگاري افلاطون از اينكه چرا انسانها باور ندارند كه خردمندان بر كرسي قدرت تكيه زنند و راه آينده را نشان دهند در شگفت بود و من برين باورم كه اگر امروز مان را ميديد از آن حرف خويش در شگفت ميشد چرا كه خرد ورزي امروز كم از بيخردي ديروز نيست ....ظلمها و تبعيضها و غرور و خودبيني و خودخواهي همان سفره ي ديروز را براي بشر شهن كرده است .... و قصه همان قصه است ....چو دزدي با چراغ آيد گزيده تر برد كالا .....


?سیامک | در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 16:40 | پیوند  | 
چاره ندارم

چاره ندارم دیگه

 

 

می دونم برات عجیبه

این همه اصرار و خواهش

این همه خواستن دستات

پنهونی حتی نوازش

می دونم دوسم نداری

واسه تو طلوع دردم

می گذری از من و می ری

می دونم برات عجیبه

من با اون همه غرورم

پیش همه ی بدیهات

چه جوری بازم صبورم

می دونم واست سواله

که چرا پیشت حقیرم

دور می شی منو نبینی

باز سراغتو می گیرم

می دونی چرا همیشه

 

 

من بدهکار تو می شم

وقتی نیستی هم یه جوری

با خیالت راضی می شم

می دونی واسه چی از تاب

من می میرم و می خندم

تا نبینی گریه هامو

هر دو چشمامو می بندم

چاره ای جز این ندارم

آخه خون شدی تو رگ هام

می میرم اگه نباشی

بی تو من بد جوری تنهام

می دونم یه روز می فهمی

روزی که دنیا رو گشتی

من چه جوری تو رو خواستم

تو چه جور ازم گذشتی

اما باز من برمی گردم

 


?سیامک | در پنجشنبه سیزدهم مهر 1385 ساعت 14:39 | پیوند  |