
هر جا که نشسته ای و هر کاری که می کنی اگر گناه کاری يا بی گناه اگر نا اميدی يا اميد وار اين را بدان که خدای تو زنده است . او همين حالا و همين جا با توست . او را صدا کن حتما جوابت را خواهی شنيد .از او سوال کن بگو کجايی بگو خودت را به من نشان بده او از درونت با تو صحبت خواهد کرد . وقتی قلبت گرم می شود وقتی در اعماق وجودت چيزی می لرزد و تو از اين لرزش احساس آرامش می کنی وقتی در اوج نا اميدی باز هم تلاش می کنی شايد بتوانی گره ای را باز کنی و گره باز می شود بدان خدای زنده تو آنجا به تو گفت من اينجا هستم . به خيلی ها جواب داده اگر نمی شنويم يا نمی بينيم نه اين که نيست يا وجود ندارد بلکه اين ما هستيم که گوشهای خود را گرفته ايم . وقتی با ديگران درباره خداوند صحبت می کنم به آنها می گويم که ما قسمتی از وجود خالقمان هستيم . مثل مادری که کودکش قسمتی از وجود اوست . اما وقتی می گويم ما جسم نيستيم بلکه روح هستيم آنها به قدری از کلمه روح می ترسند که از ادامه صحبت سر باز می زنند و فکر می کنند من ديوانه ام . اما حقيقت اين است ما روح هستيم و اين روح تکه ای از بدن مقدس خداوند است که در کالبد ما جای گرفته اگر به خودمان برگرديم و نقشهای رنگارنگ دنيا را که دشمن قسم خورده ما برايمان نوشته بازی نکنيم و به ياد آوريم که در درون ما کودکی است که زاده خداوند است و ما گهواره او هستيم و به واسطه اوست که به اصل خود باز می گرديم مطمئن باشيد بهترين ها بر ما واقع می شود و ما همان خواهيم بود که هستيم . حقيقتا هستيم .

دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
همون گهواره ای که خاطرم نیست همون امنیت حقیقی و راست
همون جايی که شاهزاده قصه همیشه دختر فقیر و می خواست
همون شهری که قد خود من بود
از این دنیا ولي خیلی بزرگتر نه ترس سایه بود نه وحشت باد
نه من گم می شدم نه یه کبوتر
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
نگو بزرگ شدم نگو که تلخه نگو گریه دیگه به من نمی یاد
بیا منو ببر نوازشم کن دلم آغوش بی دغدغه ميخواد
تو این بستر پاییزی مدفون که هر چی نفس سبزه بریده
نميدونه کسی چه سخت موندن مثل برگ روی شاخه ی تکيده
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من
ببین شکوفه ی دل بستگی هام چه قدر آسون تو ذهن باد میمیره
کجاست آن دست نورانی و معجز ؟ بگو بیاد و دستمو بگیره
کجاست مریم ناجی مریم پاک
چرا به ياد این شکسته تن نیست
تو رگبار هراس و بی پناهی چرا دامن سبزش چتر من نیست
دلم تنگه برای گریه کردن
کجاست مادر کجاست گهواره ی من

نمی خواهم
نه آغوشت را برای گریه کردن
نه خنده ات را برای لبخند زدن
و چشمانت را برای مسخ شدن
تکرار روزهای آینده
از دقایق یکنواخت به تو پناه می آورم

برای دوری به گونه ای باید شد که قلب شقایق نهراسد
برای رفتن به گونه ای باید رفت که مهتاب نگرید
برای خواندن باید به گونه ای خواند که هر کس نشوند
برای گفتن دوستت ندارم به گونه ای باید گفت که قلبم نشکند
و در پس شب تاریک چشم من تو رفتی و نماندی و نوشتی که دوستت ندارم. کدامین حرفهای من را نخواندی؟ کدامین؟کدامین؟
که نا به هنگام قلبم را به شقایقی دوختی و چشمم را به نرگسی خشک من دیگر حرفی از تو نمی زنم جز روزی که...
که در پهنای شب همچنان در پی تو هستم. بازگرد
چیزی شبیه روح من!

این سایه ی غریب که در حال رفتن است
چیزی شبیه روح من است این ... نه ُ این من است
آری همان منی که از آغاز بودنش بود
آه این همان منی است که در دفتر زمان
با مشق های دلهره مشغول مردن است
این من که بر مزار خود اینگونه ناشکیب
از آنچه هست و نیست هوا خواه شیون است
از من مگیر آن نگهت را که روزهاست
تکلیف چشمهای تو با سایه روشن است
این من قبول کن که کسی جز تو نیست ُ آه
ای آشنای دور ! که نام تو بهترین است؟!

خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی
خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم
نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم
دلم دیگر به جان آمد در این شبهای تنهایی
بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم
بگو هرگز سفر کردی سفر با چشم تر کردی
کسی را بدرقه با اشک تو با خون جگر کردی
ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی
گل امید تو پرپر به خاک رهگذر کردی
خدایا گر تو درد عاشقی رو می کشیدی
تو هم زهر جدایی رو به تلخی می چشیدی
اگر چون من به مرگ آرزوها می رسیدی
پشیمون می شدی از اینکه عشق آفریدی


آری ، امروز فهمیدم .
امروز فهمیدم که من شایستگی او را نداشتم. شایسته ی او یک انسان نیست شایسته ی او یک فرشته است. او این قدر خوب است که لیاقتش یک فرشته است. فرشته ای به ظاهر انسان که زیبایی وخوبی یک فرشته در او به ودیعه گذاشته شده است.
امروز آرزو می کنم که جز فرشته ای زیبا همدمش نباشد. آرزو می کنم تمامی لحظه هایش با شادی پیوند خورد و هرگز چهره ی غم را به خود نبیند. آرزو می کنم که هیچ وقت فرشته اش
ترکش نکند و دستانش را با حلقه ی محبتش بیاراید. آرزو می کنم که با لبخند فرشته خنده بر لبان عشقم نقش بندد و آرزو می کنم عشقم با عشقش همیشه شاد باشد.
و امروز برای خود آرزو می کنم که عشقم را هرگزهرگز نبینم تا مبادا با دیدن نگاه پر التهابم رنجیده خاطر شود.
آه، که وجودم سراسر اشتیاق دیدن روی همچو ماهش است

ببين كه چگونه لبهاي ساكتم در شهوت بوسيدن لبهاي معصوم تو سكوت كرده اند ، شاخه گل سرخي به روي چشمانت ميگذارم و با چشماني بسته براي اولين بار تو را ميبوسم ، آن هنگام كه هر دو در شهوت تن غرق بوديم ديدي كه خداوند ميخنديد ، خداوند خوشحال شده بود ، خداوند خوشحال شده بود . پس بيا نترسيم و تا ابد لبهايمان را به هم گره بزنيم تا ابد . اي تنها منجي من ، مرا تنها مگذار ، اگر آسمان شوي برايت زمين خواهم شد تا به رويم بباري ، براي چشمان معصومت نگاه خواهم شد و براي گوشهايت صدا ، براي نفسهايت گلو خواهم شد و در رگهايت از خون خود خواهم دميد ، و پس از مرگت نيز براي جسد ت كفن خواهم شد ، مرا تنها مگذار ، مرا تنها مگذار . روزي كه خداوند تو را مي آفريد از او زمان مرگت را پرسيدم ! ميداني چرا ؟ براي اينكه پيش از تو بميرم و هيچ گاه مرگت را نبينم . ميخواهم تا هميشه برايم زنده باشي تا هميشه . تو ديگر تنها نيستي ، خانه اي خواهم ساخت برايت ، از استخوانهايم برايش ستون و از پوستم برايش سقفي ، قلبم را با برق شكاف ميان سينه هايت ميشكافم واز گرمي خون رگهايم براي شبهاي تاريك تنهاييت آتشي مي افروزم و تا هميشه در كنارت ميسوزم تا هميشه . . . و در عوض فقط از تو ميخواهم گونه هاي خيسم را پاك كني .

نمیدانستم
اگر ميدانستم که در پس هر خنده اي گريه اي وجود دارد ، هرگز نمي خنديدم .
و اگر ميدانستم که درپس هر سلامي ، خداحافظي هست هرگز سلام نمي کردم .
و اگر ميدانستم در پس هر آشناي جدايي وجود دارد ، هرگز آشنايت نمي شدم .
و حالا که خنديدمت ، سلامت کردم ، و آشنايت شدم
دوستت دارم و هرگز فراموشت نخواهم کرد

