یه نصیحت

وقتی همه آدمای اطرافم يکی شدن.وقتی همه مث هم شدن.وقتی بودن و نبودنم برای همشون به يه اندازه بی تاثيره.وقتی خوشحالی و غم و غصه هام برای همشون يکسانه و هيچ کدوم از اونا هيچ عکس العملی از خودش نشون نمی دن.وقتی ...
آخه ديگه چطوری می شه که باور کنی يکی از اونايی که مث همه اس ، تو رو دوس داره!

دلم برات تنگ شده جونم
میخوام ببینمت نمیتونم
بین ما دیوارهای سنگی
فاصله یک عمر میدونم
بغض ترانمو شکستم
میخوام بگم عاشقت هستم
توعین ناباوری یک شب
خالی گذاشتی هردودستم
توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من
توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من
نیمه شب از خوابم پامیشم
نیستی پیشم نیستی پیشم
بازدیوونه میشم دوریه تو
تیشه زد به ریشم نیستی پیشم
بی صدااز من خالی میشم
همصدابابی بالی میشم
گونه هام خیس از شبنم غم نیستی پیشم
توبودی تمام هستی ومستی وراستی وتمام قصه من
توبودی سنگ صبورم ونگاه دورمو لبهای بسته ی من

گیسوانش را کشیدند،
گفت چرا؟
گفتند بمیر!!
به صورتش سیلی زدند،
گفت چرا؟
گفتند بمیر!!
بر بدنش تازیانه زدند،
گفت چرا؟
گفتند بمیر!!
گفت چرا؟
گفتند بمیر!!
گفت چرا؟
گفتند بمیر!!
گفت مردم!
گفتند دیگر عاشق نمیشود!
بعدی.....
................

سكوت دردناك است.اما در سكوت است كه همه چيز شكل ميگيرد،و در زندگي ما لحظههايي هست كه تنها كار ما بايد انتظار باشد.درون هر چيز،در اعماق هستي،نيرويي است كه چيزي را ميبيند و ميشنود كه هنوز قادر به دركش نيستيم.هر آن چه امروز هستيم،از سكوت ديروز زاده شده.
ما بس تواناتر از آنيم كه ميانديشيم.لحظههايي هست كه در آنها،يگانه راه آموختن،به كار نبردن هيچ ابتكاري،انجام ندادن هيچ كاري است.زيرا در اين لحظههاي سكون،بخش نهان وجود ما فعال است و ميآموزد.
آنگاه كه شناخت نهان در روح،خود را مينماياند،از خود شگفتزده ميشويم و انگارههاي ما از زمستان،به گل مينشينند،در حال سرودن نغمههايي كه هرگز در رويا هم نشنيدهايم.
زندگي همواره بيشتر از آني به ما ميبخشد كه خود را سزاوارش ميدانيم.
تقديم به آبی ترين آبی ها و سبز ترين سبزهام............

شرمت باد ای دستی كه بد بودی بدتر كردی
همبغض معصومت را نشكفته پرپر كردی
همبغض معصومت را نشكفته پرپر كردی
ننگت باد اي دست من اي هرزه گرد بينبض
آن سرسپردهات را بي يار و ياور كردی
اي تكيه داده بر من اي سرسپرده بانو
با اين نادرويشيها آخر چرا سر كردی
دستي با اين بيرحمي ديگر بريده بهتر
بر من فرود آر اينك بغضي كه خنجر كردی
بر من فرود آر اينك بغضي كه خنجر كردی
سربرده در گريبان بيخودتر از هميشه
حيفت نهايتي كه با من برابر كردي
اي تكيه داده بر من اي سرسپرده بانو
با اين نادرويشيها آخر چرا سر كردی
دستي با اين بيرحمي ديگر بريده بهتر
بر من فرود آر اينك بغضي كه خنجر كردی
بر من فرود آر اينك بغضي كه خنجر كردی
زهر اين نفرين نامه جاي خون در من جاری
اين آخرين شعرم را پيش از من از بر كردی
اي تكيه داده بر من اي سرسپرده بانو
با اين نادرويشيها آخر چرا سر كردی
دستي با اين بيرحمي ديگر بريده بهتر
بر من فرود آر اينك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود آر اينك بغضی كه خنجر كردی
زجري هميشه بهتر با من ترحم هرگز
بر من فرود آر اينك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود آر اينك بغضی كه خنجر كردی
دستي با اين بی رحمی ديگر بريده بهتر
بر من فرود آر اينك بغضی كه خنجر كردی
بر من فرود
نارفیق

ما ظاهراً رفيقان بس نارفيق بوديم
هر پشت اعتمادي زخمي به خنجر كرديم
زخمي به خنجر كرديم
هر سينه رفيقي با تيغ كين دريديم
خودكردهها چه آسان نسبت به داور كرديم
نسبت به داور كرديم
هر جايي هوس را تا خواهشي برآريم
اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم
با زورقي شكسته پارو به آب داديم
چشمان مادران را درياي احمر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
ما خون عاشقان را در لالهها شكستيم
بر حجلههاي آنان آن لاله زيور كرديم
آن لاله زيور كرديم
با خون آن دليران آسان وضو گرفتيم
در جام شهد دوستان زهر مكرر كرديم
زهر مكرر كرديم
هر جايي هوس را تا خواهشي برآريم
اسكندرانه مُلكي صحراي محشر كرديم
با زورقي شكسته پارو به آب داديم
چشمان مادران را درياي احمر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
حالا چه مانده بر جا جز مشت خاطراتي
در خاطري شكسته اسمي كه از بر كرديم
